به همان عادت مالوف
که دریغ است لحظات
و شکل مدام از لای انگشتان میریزد
آشنایی
نقطهی اتصالِ بیاعتناییست
رفتنِ مکررِ بیانتهاییست
محتواییست
که میگریزد
دردا
که اندیشه کشیدهایست میان سین و ر
به شکل رگ و حال آنکه جهان
محال است خود
دستا
که جان میکَنَد روی کُندیِ نوشتن
و اما که بیان:
نمیشود
و ناشدن روی هم سیاه
نمیخواه
نمیگوی و نمیانگار که امکان ندار
مشق
نمیآی که برنمیگر
و گوشههای صفحه پر نمیش
جان نمید
نمیرنج و میگذار که آزار
نمیمیر
نمیمیر
آی
برخیز
نونِ نفی
با خیال او بستیز
زبان خفتهات به چشمم زار میمارد
و دوست داشتنت نیش
[تنفس]
دوست داشتنِ تو نیشُمارد و
دَرد از شماره بیرون است٬
از شماره رفت دَرد من
که بیمارم بدارد
[تنفس]
ای که مینـشُمارَد و دَرد بگیرد تمامِ نفسهایِ بر پشت افتادهی مُردَد
ای بِگَزَد زبان که باز نگو٬ زهر بریزد
[تنفس]
ای که دَردت نوش و زهرِ زبان میزنی و نَشایدَت هرگز این همه گَزیدگانِ ریخته بر دَرَت
این زایران ناشی شده از دوست داشتنت
ای که نمایان
ای که مار تابان بر بیتابندگانت که دردْ باشدشان بِگیران
[تنفس]
ای نباشد که دُرد اگر دهی و دهان نشود تمام تن که گِز گرفته و دَردَنده
بیمارم نگهدار تا هر زمان که زهرِچشم رَوَد که دَنده بشکند
بیدادم بریزد دار و ندارم بَرَش خیزد
بِنِشیماند به زخمم که زبان میزند به خار
اما٬
تو نیش برندار ای نفس
نشمار زوزههای مرا٬
بر دوست داشتنت بیشتر بمار